
مسیر
راهی باریک در دل جنگلی مرده. راهنما میگوید روی آن بمان. اما درختان به داخل خم شدهاند — و جایی در پیش، کودکی گریه میکند. برگههای دعا در بادی میلرزند که نباید وجود داشته باشد.
محیطهایی که در آنها گام میگذاری. هر مکان قوانین، رازها و رابطهی خاص خود را با راهنما دارد — و مرد دفترچه که از سایهها نگاه میکند.

راهی باریک در دل جنگلی مرده. راهنما میگوید روی آن بمان. اما درختان به داخل خم شدهاند — و جایی در پیش، کودکی گریه میکند. برگههای دعا در بادی میلرزند که نباید وجود داشته باشد.

ساختمانی فرسوده در یک فضای باز. محسن این مکان را به یاد دارد — اما نه از این زندگی. در به داخل باز میشود. قفل بیرون است. یک دسته برگههای سیهشده روی میز قرار دارد.

ستونی که از دل مه بالا رفته. راهنما میگوید برای دید بهتر بالا برو. اما هرچه محسن بالاتر میرود، واضحتر میبیند: دخترش آن بالا نیست. نگهبان دفترچه از پنجره نگاه میکند.

تونلهای زیر همهچیز. راهنما میگوید این میانبر است. اما دیوارها نفس میکشند، نقشه دروغ میگوید و جایی در تاریکی، مرد دفترچه با برگههای پایانی منتظر است.