داستان
یک پدر. یک تماس تلفنی. راهنمایی که هرگز قرار نبود او را نجات دهد. این تجربه چیست؟ بازیکن چه میکند؟ «راهنما» چیست؟ چرا بازیکن باید اهمیت بدهد؟ چه چیزی غریب به نظر میرسد؟

پیشفرض
تو محسن هستی. یک پدر ایرانی. یک کاوشگر طبیعت. مردی که دختر ۹ سالهاش را بیشتر از هر چیز دیگری در جهان دوست دارد. یک شب، بعد از یک بحث کینآلود با همسرش، محسن با ماشین خارج میشود تا سرش را خنک کند. بنزین ماشین در میانه بزرگراهی بیآب و عصا تمام میشود. در یک پمپ بنزین تنها متوقف میشود. وقتی دارد تانک را پر میکند، گوشیاش زنگ میزند. صدای آن طرف خط آشناست. دردناکترین آشنایی. مردی که همسرش سالها پیش برای او رها کرد — مردی با گذشتهای تاریک، مردی که یک زمان چیز دیگری بود. مردی که فقط به نام «مرد دفترچه» یا «نگهبان دفترچه» شناخته میشود. او رازها را در دستان دارد. «اگر پدری خوبی هست،» صدا میگوید، «بیار دخترت رو نجات بده.» محسن با عجله نازل را برمیدارد تا سوار ماشین شود و دخترش را پیدا کند. ناگهان کسی از پشت به او ضربه میزند. تاریکی او را میگیرد. در یک بیمارستان متروک به هوش میآید. چراغها چشمک میزنند. راهروها نفس میکشند. و جایی در این مکان فرسوده، دخترش منتظرش است. راهنما در حال نگاه کردن است. راهنما در حال راهنمایی کردن است. اما راهنما از همان ابتدا اشتباه بوده است.

“The guide said the cabin was safe. The lock on the outside suggested otherwise.”
— Field Notes, Day 3
راهنما
او از طریق یادداشتها، نشانهها، صداهای رادیو صحبت میکند. راه را با رنگ، با نور، با تکههای اطمینان نشانهگذاری میکند. تو پیروی میکنی چون جایگزین ناشناخته است. و ناشناخته جایی است که آنها در آنجا هستند. اما این راهنما — مرد دفترچه، نگهبان دفترچه — محسن میداند او چه آدم پستی است. او برگههای دعا نویسی را سراسر بیمارستان، حیاط و محیطهای اطراف پخش کرده — اسامی خانوادگی سیهشده، سنت ایرانی دعا نویسی که به کلیدها تبدیل شده. انگیزهاش؟ فقط سرگرمی پیچیده خودش. یک جورایی انتقام از گذشتهای که قبلاً اتفاق افتاده.

لوپ
محسن در یک لوپ شبیه گولی گیر کرده که هیچپایان ندارد — چون از همان ضربه، دنیا تاریک شده است. معلوم نیست این واقعیت است یا نه. راهنما از همان ابتدا اشتباه بوده. هر دستور یک دروغ است. هر نشانگر یک تله محتمل. برگههای دعا کلیدهای رستگاری دخترشاند — اگر بتواند آنها را قبل از اینکه تلخی برای همیشه ریشه کند، پیدا کند.

⚠ PATH DIVERGENCE DETECTED
The guide has corrected itself. Proceed with caution.
انتخاب
چقدر پیروی میکنی قبل از توقف؟ چه اتفاقی میافتد وقتی راهنما تو را جایی میبرد که خود راهنما از آن هشدار داده است؟ مسیر هرگز مال تو نبود. اما انتخاب رها کردن آن... شاید تنها چیزی باشد که مال توست. محسن باید تمام تلاشش را برای دخترش بکند. وگرنه تلخیای ریشه خواهد کرد که هرگز نمیخواست... این راه فقط یک راهنمای اشتباه است...
The Wrong Guide is a single-player, offline, story-driven psychological horror experience. Minimal gunplay. No jump scares. Only observation, deduction, prayer pages (dua-nevisi) scattered as keys, and the creeping certainty that the Guide leading you — the Booklet Man who destroyed your past — has misrepresented everything about your situation.